-
تاریخ: 1401/10/14 ساعت: 5:30
کپی مطالب آزاد!..............................................صورت سیب را با سیلی سرخ نگه می دارم...................................................زالو خودنویسش را از قلبم پرنمود......................................................با دسته گل به استقبال میکروبی که تازه وارد بدنم شده بود شتافتم.........
پاییزم داره از راه میرسه
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 11:34
میدونین؟
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 11:34
عزرائیل نزد مردی ثروتمند آمد تا جانش را بگیرد.مرد، گریه و زاری کرد و مهلت خواست، اما عزرائیل نپذیرفت;گفت: همه دارایی ام را بگیر و فقط یک روز به من مهلت بده.باز هم فایده ای نداشت.مرد گفت: پس فقط به اندازۀ نوشتن یک جمله به من وقت بده.عزرائیل پذیرفت;او نوشت:من خواستم "" #یک_روز"" عمرم را 300 هزار دینار...
زیباست
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 11:34
چی بگم والا!
-
تاریخ: 1398/3/24 ساعت: 8:58
التماس دعا
-
تاریخ: 1398/3/24 ساعت: 8:58
یا خدااااااااااااااااااااااااااااااا
-
تاریخ: 1398/3/24 ساعت: 8:58
در مراسم کفن و دفن شخصی شرکت کردمدیدم قبل از اینکه بذارنش تو قبر چیزی حدود یک وجب سرگین و فضولات تر گوسفند توی کف قبر ریختن.از یک نفر که اینکار رو داشت انجام میدادسوال کردم که : این چه رسمی ست که شما
خخخ
-
تاریخ: 1398/2/28 ساعت: 21:58
برای اینکه بتونی با همهی دنیا خوب باشی اولین قدم با خودت خوب باش...
-
تاریخ: 1397/8/20 ساعت: 11:56
xa0
خوشجله مگه نه؟
-
تاریخ: 1396/4/23 ساعت: 9:21
[unable to retrieve full-text content]
اوخی چه ناراحت کننده
-
تاریخ: 1396/4/23 ساعت: 9:21
پسر به مادرش گفت با این قیافۀ ترسناكت چرا اومدی مدرسه؟ مادر گفت غذاتو نبرده بودی،نمیخواستم گرسنه بمونی.پسر گفت ای كاش نمیومدی تا باعث خجالت و شرمندگی من نشی... همیشه از چهره مادرش با یک چشم خجالت میکشید.. چندسال بعد پسر در شهری دیگر دانشگاه قبول شد و همون جا کار پیدا کرد و ازدواج كرد و بچه دار شد.
..............
-
تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 20:23
من دل بر این آتش نَهم، این هیمه را افزون کنید !
-
تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 20:23
گفتین عایا؟؟؟؟؟؟؟؟
-
تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 20:23