خرید بک لینک

پسر به مادرش گفت با این قیافۀ ترسناكت چرا اومدی مدرسه؟ مادر گفت غذاتو نبرده بودی،نمیخواستم گرسنه بمونی.پسر گفت ای كاش نمیومدی تا باعث خجالت و شرمندگی من نشی... همیشه از چهره مادرش با یک چشم خجالت میکشید.. چندسال بعد پسر در شهری دیگر دانشگاه قبول شد و همون جا کار پیدا کرد و ازدواج كرد و بچه دار شد. خبر به گوش مادر رسید .مادر گفت بیا تا عروس و نوه هامو ببینم.اما پسر میترسید که زنش و بچش از دیدن پیرزن یه چشم بترسن.. چند سال بعد به پسره خبر دادن مادرت مرده .. وقتی رسید مادر رو دفن کرده بودن و فقط یادداشتی از طرف مادرش واسش مونده بود : پسر عزیزم وقتی 4 سالت بود تو تصادف 1چشمتو از دست دادی،اون موقع من 26سالم بود و در اوج زیبایی بودم و بعنوان مادر نمیتونستم ببینم پسرم 1چشمشو از دست داده واسه همین 1چشممو به پاره تنم دادم،تا مبادا بعدا با ناراحتی زندگی كنی پسرم .مواظب چشم مادرت باش .. اشك در چشمهای پسر جمع شد.. ولی چه دیر...

نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد ۱۳۹۶ساعت 14:35 توسط سحر|

برچسب: نویسنده: رادین مقدم تاريخ: جمعه 23 تير 1396 ساعت: 9:21

صفحه بندی